عملیات
سوسنگرد حرکتی بزرگ در جهت صیانت از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن بود. این پیروزی
بزرگ نتیجه قطعی یک همکاری و هماهنگی نزدیک بین نیروهای ارتشی و مردمی (سپاه و نیروهای
چریک) بود، چرا که هیچ یک از این نیروها به تنهایی قادر نبودند که چنین موفقیتی را
رقم بزنند.
عمليات
سوسنگرد يك عمليات صرفا ًنظامي نبود بلكه حركتي بزرگ درجهت صيانت از انقلاب اسلامي
ايران و دستاوردهاي گرانبهاي آن بود.گرچه دفاع نظامي پس از هشت سال به پايان رسيد اما
فرهنگ دفاع مي بايست در تمام زواياي زندگي بويژه براي نسل هاي بعدي حفظ شود و اين امر
رسالت سنگيني است كه بر دوش تمام رسانه هاي جمعي است.امروز وظيفه همگان است كه در جهت
ثبت و ضبط خاطرات و دليرمردي هاي رزمندگان ، ايثارگران و نيز خانواده معززشهدا تلاش
كنند چراكه اين فرهنگ همچون دژي تسخيرناپذير در برابر دشمنان در تمام عرصه ها به ويژه
جنگ نرم است.
پيروزي
تاريخي سوسنگردنتيجه قطعي يك همكاري و هماهنگي نزديك بين نيروهاي ارتشي و مردمي (سپاه
و نيروهاي چريك) بود. هيچ يك به تنهايي قادرنبود كه چنين موفقيتي را تأمين كند. ارتش
بدون نيروهاي مردمي، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن كه نيروهايش كمتر از
دشمن بود، و نيروهاي مردمي نيز بدون پشتيباني ارتش، و وجود توپخانه و هيبت تانكهاي
ارتش در پشت، هيچكاري نميتوانستند انجام دهند، و بدون نتيجه متلاشي ميشدند. اين
وحدت بين ارتش ومردم، كارآيي هر يك را چندين برابر ميكرد، وتجربهاي جديد را در جنگهاي
كلاسيك و چريكي به دنيا ارائه ميداد.
پيروزي
سوسنگرد، درسي عبرت آموز براي ملت ما و شكستي تعيينكننده براي دشمن بود.
ارتش
بدون نیروهای مردمی و نیروهای مردمی نیز بدون پشتیبانی ارتش و وجود توپخانه و هیبت تانکهای ارتش در جبهه، هیچ
کاری نمیتوانستند انجام دهند و بدون نتیجه متلاشی میشدند. این وحدت بین ارتش و مردم،
کارایی هر یک را چندین برابر میکرد و تجربهای
جدید را در جنگهای کلاسیک و چریکی به دنیا ارائه میداد.
نقش
راهبردی حضرت آیت الله خامنهای در هدایت رزمندگان اسلام که در آن زمان نماینده حضرت امام(ره)در شورای عالی
دفاع بودند در به ثمر رساندن دستور تاریخی بنیانگذارجمهوری اسلامی ایران مبنی بر اینکه
«سوسنگرد تا فردا باید آزاد شود»، نقشی انکارناپذیر و اثرگذار بود، به گونهای که وقتی با کارشکنیهای
"بنی صدر" مواجه میشوند با درایت و هوشیاری، رزمندگان اسلام را هدایت کرده
و موجبات آزادسازی سوسنگرد را فراهم میآورند که این عملیات، کلیدی برای فتوحات بعدی رزمندگان اسلام در جنگ شده
و باعث نجات خوزستان و اهواز و پیروزی در دیگر عملیاتها میشود.

Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
MicrosoftInternetExplorer4
موقعیت
منطقه
شهرستان
مرزی دشت آزادگان شامل بخشهای هویزه و بستان با مرکزیت شهر سوسنگرد بوده است. این
شهرستان در ۵۵کیلومتری غرب اهواز واقع و تا بُستان ۳۰کیلومتر و تا مرز چزابه 55 کیلومتر
است. رودخانه کرخه از شمال آن گذشته و شعبهای از کرخه به نام "رودخانه نیسان"
از درون شهر عبور کرده و شهر را به دو قسمت تقسیم میکند.جمعیت دشت آزادگان بر پایه
سرشماری سال ۱۳۵۵تعداد ۱۴۰۰۰نفر بود. مردم این شهر عرب زبان و شیعه مذهب بوده و شغل
عمده مردم آن کشاورزی است.
آشنایی
با عملیات پدافندی سوسنگرد
بلافاصله
حضرت آقا در تماس تلفنی این مساله را باحضرت امام در میان می گذارند وامام هم می فرمایند
تیپ باید شرکت کند ونیازی به اجازه بنی صدر نیست حضرت آقا هم فورا نامه ای به فرماندهی
لشکر2زرهی می نویسند که تیپ باید در عملیات شرکت کند وهرکس از این دستور سرپیچی کند
مسوول است شهید چمران تیز در زیرنامه متنی را اضافه میکند با این مضمون که اگر تیپ
فردا عمل نکند 500نفر از مدافعان فردا به شهادت می رسند واگر من زنده باشم با مسوول
متخلف برخورد خواهم کرد (منظور بنی صدر می باشد)ازآن طرف فرماندهی متعهد لشگر 2 هم
که علاقه خاصی به رهبر معظم انقلاب داشتند تیپ رادر حالت آماده باش قرار می دهند وفردا
صبح عملیات به فرماندهی شهید چمران وامیر قاسمی نو در مورخه 26/8/59 اغاز می شود وباحمایت
چند فروند بالگرد توپدار کبری محاصره سوسنگرد شکسته می شود.
در
این عملیات که شهید چمران در خط مقدم شرکت داشتند از ناحیه پا به شدت مجروح می شوند
و یکی از محافظانش هم به شهادت می رسد ولی شهید چمران با کشتن راننده یک کامیون عراقی
وبه همراه دیگر محافظش با کامیون به عقب برمی گردندوشهید چمران را برای مداوا به تهرانمنتقل
می نمایند. این عملیات با فرماندهی مستقیم حضرت اقا وشهید چمران با موفقیت به پایان
میرسد و سوسنگرد برای همیشه آزاد می گردد مناطق مرزی بستان وچزابه در اشغال دشمن باقی
می ماند تا این که عملیات طریق القدس در نیمه شب دی ماه سال 60 به فرماندهی شهید سپهبد
علی صیاد شیرازی به اجرا درآمد و650کیلومتر مربع از سرزمین های جمهوری اسلامی ایران
و مناطق بستان وچزابه آزاد گردید وبرای اولین بار نیرو های جمهوری اسلامی ایران به
مرزهای بین المللی رسیدند.
خلبانان
شهید نیروی هوایی در عملیات آزادسازی سوسنگرد
در
عملیات آزادسازی سوسنگرد در ۲۶ آبانماه سال ۱۳۵۹ که به شکست حصر سوسنگرد منجر شد،
۲۴ خلبان نیروی هوایی شرکت داشتند که از این تعداد « هوشنگ کیانآرا»، «سید محمدتقی
حسینی»، «محمد کامبخش ضیایی»، «نعمتالله اکبری سامانی»، « یونس خوشبین» و « ابراهیم
امیدبخش» به شهادت رسیدند.
همچنین
«استوار دوم شهید حسین سلمانزاده»، «گروهبان یکم شهید ابراهیم قهوهچیزاده»، «استوار
دوم شهید غلامعلی حلاج قدوی»، «سروان فنی شهید عبدالله عیسیپور»، «ستوان دو شهید سیدعلی
اکبر حیدری» نیز از دیگر شهدای نیروی هوایی در جریان عملیات آزادسازی سوسنگرد می باشند.
لیست
خلبانان هواپیمای F5 شرکتکننده در عملیات آزادسازی سوسنگرد به شرح زیر
اعلام گردید: «داود صادقی»، «محمود نعیمی»، «شیرافکن همتی»، «جلال آرام»، «پرویز نصری»،
«بهنام غنامیان»، «احمد مهرنیا»، «سید اسماعیل موسوی»، «سیاوش مشیری» «حبیبالله بقایی»
،«داوود سلمان»، «قاسم محمدامینی»، «ایرج عصاره»، «اکبر توانگریان» و همچنین خلبانان
«محمد مسبوق»، «رضا رمضانی»، «فضلالله جاویدنیا» و «داوود عسگری» با هواپیمای F14 درجریان عملیات آزادسازی سوسنگرد شرکت داشتند .
هدف
عملیات: نجات سوسنگرد از خطر سقوط حتمی
توضیحات
: بعد از شکست نخستین تلاش دشمن در اوایل مهرماه جهت اشغال سوسنگرد ، بعد از سقوط خرمشهر
در اواسط آبان، دشمن یک بار دیگر برای تصرف شهر اقدام و آن را محاصره نمود . در شرایطی
که مدافعان شهر آخرین مقاومت ها را انجام می دادند ، 2 گردان زرهی از ارتش با همراهی
نیروهای سپاه ، بسیج و ستاد جنگهای نامنظم دکتر چمران ، در امتداد جاده سوسنگرد-حمیدیه
دست به حمله زده و ضمن شکستن خط محاصره ، عراقی ها را از داخل شهر عقب راندند.
موقعيت
عمومي دشت آزادگان
طرح
شکستن محاصره سوسنگرد در جلسه اي با شرکت فرماندهان ارتش، سپاه و ستادجنگ هاي نامنظم،
نماينده امام در شوراي عالي دفاع و استاندار خوزستان آماده شد. بر اساس اين طرح، حرکت
اصلي از روستاي گلبهار به سوسنگرد و حرکت فرعي از سمت سبهانيه انجام مي شد . در اين
طرح، مقاومت نيروهاي محاصره شده نيز بخشي از توان به شمار مي آمد....
یکروز
پس از آزادسازی سوسنگرد
مرکز
مطالعات وتحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در کتاب "هویزه ،آخرین گامهای
اشغالگر"از مجموعه کتابهای "روزشمار جنگ ایران وعراق"حوادث این روز
را اینگونه بیان می کند:
سه
شنبه 27 آبان 1359 9 محرم 1401 18 نوامبر 1980
واحد
اطلاعات سپاه خوزستان پس از شروع عملیات شکستن محاصره سوسنگرد، وضعیت نیروهای عراقی
را تا ساعت ده صبح 27 / 8 / 59 به این شرح اعلام کرد : دشمن از جنوب سوسنگرد ده کیلومتر
عقب رانده شده و هنوز در حال عقب نشینی است . از جانب غرب هم دشمن تا حدود دو کیلومتری
آن طرف رودخانه کرخه عقب نشسته و از آنجا شهر را با خمپاره می زند …
سوسنگرد
آزاد شد
مرکز
مطالعات وتحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در کتاب "هویزه ،آخرین گامهای
اشغالگر"از مجموعه کتابهای "روزشمار جنگ ایران وعراق"حوادث این روز
را اینگونه بیان می کند:
دو
شنبه26آبان 1359 8 محرم 1401 17 نوامبر 1980
عراق
در ادامه فعالیت و فشار خود برای تسخیر سوسنگرد، بار دیگر تانکها را وارد شهر کرد
. چند دستگاه تانک تا ده متری مسجد جامع ( مقر نظامی شهر ) پیشروی کرد که با انهدام
دو دستگاه آن، این حمله متوقف و به شکست منجر شد .
اشغال
و آزادي شهر سوسنگرد
حدود
ساعت 10 صبح 31 شهريور سال 1359 به سرلشکر وفيق السامرايي – از فرماندهان ارشد عراق
– دستوري رسيد. از او خواسته شد، پيش از ساعت 12 به مرکز اصلي فرماندهي جنگ برود. در
آن روزها، از گرماي شديد هواي عراق کاسته شده بود. عراقي ها براي تحرک نيروها و فعاليت
تانک و زره پوش هايشان نياز به شرايط جوي داشتند. راس ساعت يک بعدازظهر به وقت ايران
192 هواپيماي جنگنده نيروي هوايي عراق به طرف اهداف خود در ايران پرواز کردند.
با
پیروزی انقلاب اسلامی، رژیم بعث عراق کوشید با فعال کردن دستگاه تبلیغاتی و القای افکار
"پان عربیسم" و فرستادن پول و سلاح و همچنین انجام عملیاتهای مین گذاری
و انفجار پلها و مراکز شهری و با استفاده از نارساییهای موجود در منطقه، وضعیت نامطلوب
امنیتی و سیاسی برای نظام اسلامیمان ایجاد کند که با درایت و مقاومت مردم ولایتمدار
و انقلابی منطقه دشت آزادگان ناکام ماند.
محور
چزابه ـ بستان ـ سوسنگرد ـ حمیدیه به اهواز از مهمترین محورهای تجاوز دشمن بعثی برای
تصرف اهواز و سپس اشغال خوزستان بود و برای همین، صدام به لشکر قدرتمند ۹زرهی عراق
مأموریت اشغال سوسنگرد و تصرف اهواز را (به همراه لشکر پنج عراق از محور طلائیه ـ پادگان
حمید) واگذار کرد.
با
نگاهی به هدفگذاری عراق، گویا از مهمترین اهداف عراق در جنگ، اشغال خوزستان و در
اشغال خوزستان نیز مهمترین عراق اشغال اهواز بوده است؛ بنابراین، تلاش عراق در جبهه
میانی (مناطق بستان و سوسنگرد) مهمترین و اصلیترین تلاش است که در صورت موفقیـت،
برای تحقـق همه اهداف خود تا حد بسیاری امیـدوار و اگر شکست میخورد در تحقق کل هدف
ناکام و ناامید میشد.

عملیات
سوسنگرد از جمله عملیاتهای مهم ایران در جریان جنگ با عراق بود. این عملیات در محور
سوسنگرد به صورت نیمه گسترده در تاریخ 1359.08.26به فرماندهی مشترک انجام شد.
این
عملیات قرار بود با مشارکت پاسداران و تیپ ۲لشکر ۹۲زرهی خوزستان و نیروهای ستاد جنگهای
نامنظم انجام شود. کلیه هماهنگیها برای انجام عملیات و نجات مدافعان توسط حضرت آیت
الله خامنهای و شهید چمران انجام گرفته بود و قرار بود فردا صبح نیروی اصلی عملیات
که همان تیپ ۲زرهی ۹۲بود حمله خود را به سوسنگرد آغاز کنند که شب ساعت حدود ۱۲شب فرمانده
لشکر ۹۲زرهی امیر سرتیپ "غلامرضا قاسمی نو" در تماس تلفنی با حضرت آیت الله
خامنهای اظهار داشت که فرمانده نیروی زمینی ارتش تیمسار "ظهیرنژاد" گفته
که تیپ ۲نباید در عملیات شرکت کند و چون احتمال انهدام تیپ وجود دارد به دستور بنی
صدر از شرکت در این عملیات خودداری کند.
با
این دستور عملاً عملیات لغو میشد و سوسنگرد نیز سقوط میکرد و تمام مدافعان به شهادت
میرسیدند. بلافاصله حضرت آقا در تماس تلفنی این مسئله را با حضرت امام در میان میگذارند
و امام هم میفرمایند تیپ باید شرکت کند و نیازی به اجازه بنی صدر نیست؛ حضرت آقا هم
فوراً نامهای به فرماندهی لشکر ۲زرهی مینویسند که تیپ باید در عملیات شرکت کند و
هرکس از این دستور سرپیچی کند مسئول است.

مقام
معظم رهبری(مدظله): نامه آزادی سوسنگرد را قرص و محکم نوشتم
«شب
عملیات جزو شبهای خاطرهانگیز من است. شب عجیبی بود. من بودم با چمران و سرهنگ سلیمی
و جوان دیگری به نام اکبر که از محافظان شهید چمران بود. یک پسر شجاع، خوش روحیه، متدین
و جوان برازندهای که فردای همان روز کنار چمران شهید شد. تا ساعت ۱۲ ـ ۱۱ صحبتها
را کردیم و بعد رفتیم بخوابیم و آماده شویم برای حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران
آمد پشت در اتاق و محکم در میزد که فلانی بلند شو!
گفتم:
چه شده؟
گفت:
طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تیپ ۲ لشکر ۹۲ را نیاز داریم و نمیتوانیم بدهیم.
یعنی
نیروی حملهور اصلی! من خیلی برآشفته شدم که چرا این کار را میکنند. این به جز اذیتکردن
و ضربهزدن کار دیگری نیست. تلفن کردم به فرمانده نیروهای دزفول. تیمسار ظهیرنژاد آنجا
بود.
گفتم:
چرا این دستور را دادید؟
گفت:
دستور آقای بنیصدر است و علت هم این است که این تیپ را برای کار دیگری به اهواز آوردیم
و اگر بیاید آنجا منهدم میشود. این تیپ خوبی است و ما از ترس انهدام آن نمیخواهیم
آن را وارد عملیات کنیم. مگر به امر. "مگر به امر" یعنی اینکه دستور ویژهای
از طرف فرماندهی بیاید که برو. من گفتم این نمیشود. اول اینکه چرا منهدم شود، کما
اینکه فردا لشکر آمد و منهدم نشد. بعد هم اینکه چه کاری مهمتر از سوسنگرد؟ و اگر این
تیپ نیاید یعنی تعطیل شدن این عملیات و باید بیاید. قرص و محکم گفتم شما به آقای بنیصدر
هم بگویید که باید بیاید و دستور را لغو کنید. مرحوم چمران اصرار داشت با خود بنیصدر
صحبت شود. راستش من اِبا داشتم از اینکه با بنیصدر به مناقشه لفظی بیفتم. چون سرش
نمیشد و بیخودی پشت سر هم چیزی میگفت. گفتم شما خودت صحبت کن! چمران تماس گرفت و
عین همین صحبتها که باید تیپ ۲ لشکر ۹۲ بیاید را به بنی صدر گفت. بنیصدر هم قولکی
داد، قول داد که دستور دهد تیپ بیاید.».
امام
دستور دادند تا فردا سوسنگرد آزاد شود
«چیزی
که خیلی به کمک ما آمد پیغام مرحوم اشراقی بود. سر شب مرحوم "اشراقی" داماد
امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات
انجام شود و ظاهراً من اظهار تردید کرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است عملیات انجام
نشود، مگر اینکه امام دستور دهد. ایشان رفت با امام تماس گرفت، پیغام داد امام دستور
دادند تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود و "تیمسار فلاحی" هم باید مباشر عملیات
باشد. من این را نگفته بودم چون دیروقت بود. شاید هم فکر میکردم که صبح بگویم. وقتی
که این مسئله پیش آمد گفتم حالا وقتش است که این پیغام را بدهم. نشستم دو نامه نوشتم.
یکی ساعت یک و نیم بعد از نصف شب و یکی ساعت ۲.».

ماجرای
نامه رهبر معظم انقلاب به فرماندهان ارتش
«ساعت
یک و نیم به "سرهنگ قاسمی"، فرمانده لشکر ۹۲ نوشتم که داماد حضرت امام، از
قول امام، پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و اگر تیپ 2 نباشد این کار
انجام نمیشود. به "تیمسار ظهیرنژاد" گفتم و ایشان هم قول داده که با بنی
صدر صحبت کند، تیپ بیاید و شما هم آماده باشید که تیپ را به کار بگیرید. مبادا به خاطر
پیغامی که سر شب آمده، تیپ را از دور خارج کنید. نامه را دادم به دست یکی از برادرها
و گفتم این نامه را میبری و اگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود از خواب بیدارش میکنی و
نامه را به دستش میدهی.
یک
نامه هم ساعت ۲ برای "سرتیپ فلاحی" با همین مضمون نوشتم با این اضافه که
امام گفتند سرتیپ فلاحی هم باید در جریان عملیات باشند و نظارت کنند. این ماجرا را
هم نوشتم که میخواستند تیپ را از ما بگیرند و گفتیم که باید تیپ باشد و شما مسئول
هستید که این را بگیرید و کار کنید. هر دو نامه را به شهید چمران دادم و گفتم شما هم
بنویس که نظر هردویمان باشد.
شهید
چمران نیز در زیر نامه متنی را اضافه میکند با این مضمون که اگر تیپ فردا عمل نکند
۵۰۰ نفر از مدافعان فردا به شهادت میرسند و اگر من زنده باشم با مسئول متخلف برخورد
خواهم کرد (منظور بنی صدر میباشد).
شرح
شهید چمران را که دیدم گفتم هر کس بخواند دلش میسوزد. ساعت ۲ هم نامه دوم را برای
سرتیپ فلاحی فرستادم. خیالم راحت بود که کار انجام میشود، اما باز هم دغدغه داشتیم.
بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسیده بود و به دلیلی تعطیل شده بود. صبح زود که
از خواب برای نماز بلند شدم، دیدم اوضاع خوب است. ساعت ۵ صبح تیپ ۲ از خط عبور کرده
بود. همان زمان که نامه را دریافت کردند، مشغول شدند و بعد از دریافت نامه حرکت کرده
بودند. چنانچه بنا بر این بود که "به امر" کار کنند، تا آن آقا از خواب بلند
شود به او بگویند و "به امری" منتهی شود، دستور ساعت ۹ صادر میشد و ساعت
۱۱ عملیات ناموفقی انجام میشد که قطعاً شکست میخوردیم.
چمران
هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم که انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عملیات.
البته وقتی رفتم دیدم "شهید فلاحی" هم رفته است. صبح زود هم چمران و فلاحی
رفته و هم آقای غرضی رفته بودند و اینها در خطوط مقدم و صحنه درگیری حضور داشتند.
ما که رفتیم، جنگ دور گرفته بود و نیروهای ما پیش رفته بودند و حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود
که ظهیرنژاد هم آمدند و رفتند جلو. ما میرفتیم و در واحدهای عقبه و درگیر پیاده میشدیم
و با آنها صحبت میکردیم. احوالشان را میپرسیدیم، خبر میگرفتیم. دائماً میگفتند
که خبرها خوب است و پیشبینی میشد ساعت ۲:۳۰ ما وارد سوسنگرد شویم. حدود ساعت یک به
اهواز برگشتم و میخواستم بیایم تهران، اهواز که رسیدم خبر دادند که چمران مجروح شده
و خیلی نگران شدم چمران را آوردند.
قضیه
از این قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول جنگیدن بودند که تنها میمانند و عراقیها
آنها را به رگبار میبندند. چمران بعداً گفت که من آن روز مثل ماهی میغلتیدم که رگبارها
به من نخورد. آدمی قوی بود، در جنگ انفرادی قوی بود. یکی از محافظان جای امنی پیدا
کرده بود که رگبارها به او نخورد، اما اکبر جایی پیدا نکرده بود و شهید شده بود. پای
چمران هم زخمی شده بود.
یک
کامیون عراقی از آنجا رد میشود و چمران هم میبیند که چیز خوبی است و کامیون را به
رگبار میبندد. شوفر عراقی تیر میخورد و چمران به کمک محافظش وارد کامیون میشود و
میافتد عقب کامیون. چمران مجروح را با یک کامیون عراقی از جنگ میآورند اهواز. ساعت
۲ بود که رفتم بیمارستان دیدم که حالش خوب است، اما جراحت رانش نسبتاً کاری است و
۴۰ ـ ۳۰ روزی هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بیرون آوردند و تمام سفارشش این بود
که نگذارید حمله از دور بیفتد و هی به من و "سرهنگ سلیمی" التماس میکرد
که نگذارید حمله از دور بیفتد. همینطور هم بود و ساعت ۲:۳۰ بچهها پیروز و مظفر وارد
سوسنگرد شدند.
از
آن طرف فرماندهی متعهد لشگر ۲ هم که علاقه خاصی به رهبر معظم انقلاب داشتند تیپ را
در حالت آماده باش قرار میدهند و فردا صبح عملیات به فرماندهی شهید چمران و امیر قاسمی
نو در مورخه 1359/08/26 آغاز میشود و با حمایت چند فروند بالگرد توپ دار کبری محاصره
سوسنگرد شکسته میشود.
این
عملیات با فرماندهی مستقیم حضرت آقا و شهید چمران با موفقیت به پایان میرسد و سوسنگرد
برای همیشه آزاد میگردد مناطق مرزی بستان و چزابه در اشغال دشمن باقی میماند تا این
که "عملیات طریق القدس" در نیمه شب دی ماه سال ۶۰ به فرماندهی شهید سپهبد
"علی صیاد شیرازی" به اجرا درآمد و ۶۵۰ کیلومتر مربع از سرزمینهای جمهوری
اسلامی ایران و مناطق بستان و چزابه آزاد گردید و برای اولین بار نیرو های جمهوری اسلامی
ایران به مرزهای بین المللی رسیدند.».

دل
نوشته سردار رشيد اسلام شهيد دكتر چمران فرمانده جنگ هاي نامنظم در عمليات سوسنگرد
شب
تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكريان يزيد كه مرا محاصره كرده بودند و ديوار آهنين
تانك ها اطراف مرا سد كرده و آتشبار شديدآنها مرا مي كوبيد و هجوم كه مرا قطعه قطعه
كنند و به خاك بيندازندومن تصميم گرفته بودم كه پيروزي حتمي ايمان را بر آهن به ثبوت
برسانم، و برتري قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگي اسلحه شهادت را در ميان سيل
دشمنان بنمايانم، و ذلت و زبوني صدها كماندوي صدام يزيدي را عملا ثابت كنم.احساس ميكردم
كه عاشوراست، و در ركاب حسين(ع) ميجنگم، و هيچ قدرتي قادر نيست كه مرا از مبارزه باز
دارد، مرگ، دوست وآشناي هميشگي من، در كنارم بود و راستي كه از مصاحبتش لذت ميبردم.
احساس ميكردم كه حسين(ع) مرا به جنگ كفّارفرستاده و از پشت سر مراقب من است، حركات
مرا ميبيند، سرعت عمل مرا تمجيد ميكند، فداكاري مرا ميستايد، و از زخمهاي خونين
بدنم آگاهي دارد؛ و براستي كه زخم و درد در راه او و خداي او چقدر لذتبخش است.
با
پاي مجروح خود راز و نياز ميكردم: اي پاي عزيزم، اي آنكه همه عمر وزن مرا تحمل كردهاي،
و مرا از كوهها و بيابانها و راههاي دورگذراندهاي، اي پاي چابك و توانا، كه در
همه مسابقات مرا پيروز كردهاي، اكنون كه ساعت آخر حيات من است از تو ميخواهم كه باجراحت
و درد مدارا كني، مثل هميشه چابك و توانا باشي، و مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نكني...وبراستي
كه پاي من، مرا لنگ نگذاشت، وهرچه خواستم و اراده كردم به سهولت انجام داد.به خون نيز
نهيب زدم: آرام باش، اين چنين به خارج جاري مشو، من اكنون با تو كار دارم و ميخواهم
كه به وظيفهاي درست عمل كني.رگبار گلوله ازچپ و راست همچنان ميباريد، ومن نيزمرتب
جابجا ميشدم، و با رگبار گلوله از
نزديك شدن آنها ممانعت ميكردم.

گفتوگوی
حضرت آیتالله العظمی خامنهای به انگیزه سالگرد دفع متجاوزین بعثی از سوسنگرد با برنامه
«خاطرات جبهه» :
داخل
سوسنگرد تقریباً کسی را نداشتیم. به مردم گفته بودیم تخلیه کنید، نیروهای ارتش و سپاه
هم کم بودند. یک سرگرد نیروی هوایی را فرمانده نیروهای مستقر در سوسنگرد کرده بودیم.
یعنی هم ارتش و هم سپاه و نیروهای نامنظم ـ که تحت فرماندهی شهید چمران بود ـ تحت فرماندهی
او بودند. البته تعدادی از بچههای افسر نیروی هوایی که با میل و رغبت داوطلب جنگ شده
بودند آنجا بودند. 13- 12 افسر که یکیشان هم شهید شد. مدافعین شهر سوسنگرد همین عده
قلیل بودند... گمان نمیکنم تعداد نیروها به 200 نفر هم میرسید. یقین داشتیم اگر عراقیها
سوسنگرد را بگیرند همه بچهها قتل عام خواهند شد.
عصر
23 آبان و روز جمعه بود و ما در تهران جلسه شورای عالی دفاع داشتیم. قبل از آنکه بروم
جلسه، از ستاد ما سرهنگ سلیمی با من تماس گرفت. سرهنگ سلیمی، رئیس ستاد جنگهای نامنظم
بود و چمران فرمانده این ستاد. ایشان با اضطراب تماس گرفت که سوسنگرد به شدت در فشار
و آتش فراوان است و بچهها استمداد میکنند، کاری هم که قرار بود انجام بگیرد، نگرفته.
با لشکر 92 و سرهنگی که فرمانده لشکر بود توافق کرده بودیم حرکتی انجام بگیرد و به
کمک بچهها بروند اما هیچ مقدماتی برای آن فراهم نشده بود. اندکی بعد جلسه شورا تشکیل
شد، بنی صدر سه ربع، نیم ساعتی دیر آمد.
وقتی
وارد جلسه شد متوجه شدیم بنیصدر از جریان مطلع است و در اتاق دیگری با فرماندهان نظامی
مسئله سوسنگرد را بررسی میکردند... در جلسه شورای دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگیرند
این بچهها شهید خواهند شد. خسارت شهادت بچهها از خسارت گرفتن شهر بیشتر است. چون
ما شهر را دوباره پس خواهیم گرفت اما بچهها را بهدست نمیآوریم. بنیصدر گفت من دنبال
این قضیه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطیل کردیم که بنی صدر برود دنبال این کار و
من دیگر خاطرم جمع شد.
صبح
یکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگی و کلافگی سرهنگ سلیمی و بچههایی که آنجا بودند، فهمیدیم
که هیچ کاری انجام نشده، خیلی اوقاتم تلخ شد... در این بین بنی صدر از دزفول با من
تماس گرفت، شاید هم من تماس گرفتم، گفتم چنین وضعی است و بچهها هیچ کاری نکردند و
تو دستوری بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشکر بروید آنها را نوازش بکنید و
مسئولین لشکر را تشویقشان کنید، من هم از این طرف دستور میدهم، مشغول شوند و کار کنند.
مرحوم
چمران و آقای غرضی رفته بودند منطقه را از نزدیک بازدید کنند. ما رفتیم ستاد لشکر
92... مشکل عمده ما نیرو بود. لشکرهایمان محدود بود. به قول لشکریها منها بودند...
هم تجهیزات کم داشت هم نیرو. تجهیزات را میشد فراهم کرد اما نیرو را نه. گفتیم گروه
رزمی 148 بیاید به کمک یک گروهانی از تیپ2 لشکر 92. این لشکر در آنجا مواضع و خطوطی
داشت که جایز نبود رهایش کند. اما یک گروهان را میتوانست رها کند. گفتیم آن گروهان
با گروه 148 مرکز خراسان بیایند محور حمیدیه- سوسنگرد تا خط تماس را طی کنند و آنجا
مستقر شوند. بعد تیپ 2 لشکر 92، که قبلاً در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهواز
بیاید، از خط عبور کند. یعنی بیاید و از لابهلای اینها حمله کند. بنابراین تنها نیروی
حملهورمان تیپ 2 لشکر 92 بود. تیپ خوبی بود و فرمانده خوبی هم داشت... قرار شد نیروهای
سپاه بروند به خورد ارتش. مثلاً یک گردان ارتشی 100 تا سپاهی را بگیرد... فرمانده سپاه
جوانی به نام رستمی و اهل سبزوار بود و شهید شد. پسر بسیار خوبی بود و جزو چهرههای
فراموش نشدنی من. از خصوصیات این جوان این بود که خیلی راحت با ارتشیها برخورد و کار
میکرد. او زبان آنها را میفهمید و آنها هم زبان او را. ارتشیها هم خیلی دوستش داشتند.
تعدادی نیروهای نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند و خط شکنهای
اول باشند. تعدادشان زیاد نبود اما کارایی چمران میتوانست کارایی زیادی به آنها بدهد.
این ترتیبی بود که ما دادیم و خیالمان هم راحت شد.
ساعت
حمله، در اصطلاح ساعت سین بود، علی الطلوع 26 آبان ماه بود. شب عملیات جزو شبهای خاطرهانگیز
من است. شب عجیبی بود. من بودم با چمران و سرهنگ سلیمی و جوان دیگری به نام اکبر که
از محافظان شهید چمران بود. یک پسر شجاع، خوش روحیه، متدین و جوان برازندهای که فردای
همان روز کنار چمران شهید شد... تا ساعت 12-11 صحبتها را کردیم و بعد رفتیم بخوابیم
و آماده شویم برای حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در میزد
که فلانی بلند شو!
گفتم:
چه شده؟
گفت:
طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تیپ 2 لشکر 92 را نیاز داریم و نمیتوانیم بدهیم.
یعنی
نیروی حملهور اصلی! من خیلی برآشفته شدم که چرا این کار را میکنند. این به جز اذیتکردن
و ضربهزدن کار دیگری نیست. تلفن کردم به فرمانده نیروهای دزفول. تیمسار ظهیرنژاد آنجا
بود.
گفتم:
چرا این دستور را دادید؟
گفت:
دستور آقای بنیصدر است و علت هم این است که این تیپ را برای کار دیگری به اهواز آوردیم
و اگر بیاید آنجا منهدم میشود. این تیپ خوبی است و ما از ترس انهدام آن نمیخواهیم
آن را وارد عملیات کنیم. مگر به امر.
مگر
به امر یعنی اینکه دستور ویژهای از طرف فرماندهی بیاید که برو. من گفتم این نمیشود.
اول اینکه چرا منهدم شود، کما اینکه فردا لشکر آمد و منهدم نشد. بعد هم اینکه چه کاری
مهمتر از سوسنگرد؟ و اگر این تیپ نیاید یعنی تعطیل شدن این عملیات و باید بیاید. قرص
و محکم گفتم شما به آقای بنیصدر هم بگویید که باید بیاید و دستور را لغو کنید.
مرحوم
چمران اصرار داشت با خود بنیصدر صحبت شود. راستش من ابا داشتم از اینکه با بنیصدر
به مناقشه لفظی بیفتم. چون سرش نمیشد و بیخودی پشت سر هم چیزی میگفت. گفتم شما خودت
صحبت کن! ... چمران تماس گرفت و عین همین صحبتها که باید تیپ 2 لشکر 92 بیاید را
به بنی صدر گفت. بنی صدر هم قولکی داد. قول داد که دستور دهد تیپ بیاید.
چیزی
که خیلی به کمک ما آمد پیغام مرحوم اشراقی بود. سر شب مرحوم اشراقی داماد امام، از
تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات انجام
شود و ظاهراً من اظهار تردیدکرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است عملیات انجام نشود،
مگر اینکه امام دستور دهد. ایشان رفت با امام تماس گرفت، پیغام داد امام دستور دادند
تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود و تیمسار فلاحی هم باید مباشر عملیات باشد.من این را
نگفته بودم چون دیروقت بود. شاید هم فکر میکردم که صبح بگویم. وقتی که این مسئله پیش
آمد گفتم حالا وقتش است که این پیغام را بدهم. نشستم دو نامه نوشتم. یکی ساعت یک و
نیم بعد از نصف شب و یکی ساعت دو.
ساعت
یک و نیم به سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر 92، نوشتم که داماد حضرت امام، از قول امام،
پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و اگر تیپ دو نباشد این کار انجام
نمیشود. به تیمسار ظهیرنژاد گفتم و ایشان هم قول داده که با بنی صدر صحبت کند، تیپ
بیاید و شما هم آماده باشید که تیپ را به کار بگیرید. مبادا به خاطر پیغامی که سر شب
آمده، تیپ را از دور خارج کنید. نامه را دادم به دست یکی از برادرها و گفتم این نامه
را میبری و اگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود از خواب بیدارش میکنی و نامه را به دستش
میدهی.
یک
نامه هم ساعت 2 برای سرتیپ فلاحی با همین مضمون نوشتم با این اضافه که امام گفتند سرتیپ
فلاحی هم باید در جریان عملیات باشند و نظارت کنند. این ماجرا را هم نوشتم که میخواستند
تیپ را از ما بگیرند و گفتیم که باید تیپ باشد و شما مسئول هستید که این را بگیرید
و کار کنید.هر دو نامه را به شهید چمران دادم و گفتم شما هم بنویس که نظر هردویمان
باشد. ایشان هم پای هر کدام یک شرح دردمندانهای نوشتند. ایشان هم که میدانید خیلی
ذوقی و عارفانه مینوشتند. من خیلی قرص و محکم نوشتم او خیلی دردمندانه. گفتم هر کس
بخواند دلش میسوزد. ساعت 2 هم نامه دوم را برای سرتیپ فلاحی فرستادم.
خیالم
راحت بود که کار انجام میشود اما باز هم دغدغه داشتیم. بارها شده بود که کار تا لحظات
آخر رسیده بود و به دلیلی تعطیل شده بود. صبح زود که از خواب برای نماز بلند شدم، دیدم
اوضاع خوب است. ساعت 5 صبح تیپ 2 از خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دریافت
کردند، مشغول شدند و بعد از دریافت نامه حرکت کرده بودند.چنانچه بنا بر این بود که
«به امر» کار کنند، تا آن آقا از خواب بلند شود به او بگویند و «به امری» منتهی شود،
دستور ساعت 9 صادر میشد و ساعت 11 عملیات ناموفقی انجام میشد که قطعاً شکست میخوردیم.
چمران
هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم که انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عملیات.
البته وقتی رفتم دیدم شهید فلاحی هم رفته. صبح زود هم چمران و فلاحی رفته و هم آقای
غرضی رفته بودند و اینها در خطوط مقدم و صحنه درگیری حضور داشتند. ما که رفتیم، جنگ
دور گرفته بود و نیروهای ما پیش رفته بودند و حدود ساعت 10:30 بود که ظهیرنژاد هم آمدند
و رفتند جلو. ما میرفتیم و در واحدهای عقبه و درگیر پیاده میشدیم و با آنها صحبت
میکردیم. احوالشان را میپرسیدیم، خبر میگرفتیم. دائماً میگفتند که خبرها خوب است
و پیشبینی میشد ساعت 2:30 ما وارد سوسنگرد شویم. حدود ساعت یک به اهواز برگشتم و
میخواستم بیایم تهران. اهواز که رسیدم خبردادند که چمران مجروح شده و خیلی نگران شدم.
چمران را آوردند.
قضیه
از این قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول جنگیدن بودند که تنها میمانند و عراقیها
آنها را به رگبار میبندند. چمران بعداً گفت که من آن روز مثل ماهی میغلتیدم که رگبارها
به من نخورد. آدمی قوی بود، در جنگ انفرادی قوی بود. یکی از محافظان جای امنی پیدا
کرده بود که رگبارها به او نخورد اما اکبر جایی پیدا نکرده بود و شهید شده بود. پای
چمران هم زخمی شده بود. یک کامیون عراقی از آنجا رد میشود و چمران هم میبیند که چیز
خوبی است و کامیون را به رگبار میبندد.
شوفر
عراقی تیر میخورد و چمران به کمک محافظش وارد کامیون میشود و میافتد عقب کامیون.
چمران مجروح را با یک کامیون عراقی از جنگ میآورند اهواز. ساعت2بود که رفتم بیمارستان.
دیدم که حالش خوب است اما جراحت رانش نسبتاً کاری است و 40-30 روزی هم او را انداخت.
او را از اتاق عمل بیرون آورند و تمام سفارشاش این بود که نگذارید حمله از دور بیفتد
و هی به من و سرهنگ سلیمی التماس میکرد که نگذارید حمله از دور بیفتد. همین طور هم
بود و ساعت 2:30 بچهها پیروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.
منبع:
1-خبر گزاری دفاع مقدس
2-مجمع پيشكسوتان جهاد و شهادت جبهه سوسنگرد